• تور اروپای استاد ناظری به همراه گروه دستان (تهیه بلیت)
     استاد شهرام ناظری به همراه گروه دستان تور پاییزی در پنج شهر اروپایی خواهند داشت. این برنامه در شهرهای کلن، برلین، بروکسل، گوتبرگ و ا
    کنسرت استاد شهرام ناظری با گروه دستان در اروپا
    گروه دستان از اواخر نوامبر و اواسط دسامبر (دی ماه) تور کنسرت‌هایی را به همراه شهرام ناظری در اروپا برگزار می‌کند. 

    ایمیل :
    موبایل :
    آثار خبر و گزارش
    گفتگو و مقاله خانه دوستداران
     

    حرف مي زنيم و مي جنگيم

    شهرام ناظری جوان و خندان پهلو به پهلوی احمد عبادی، شهرام ناظری با موهای بلند کنار جلیل شهناز نشسته در قاب عکس. شهرام ناظری پا به سن گذاشته امروز اما تنها. امیدوار به اجرای کنسرت در خارج و بی انگیزه از اجرای کنسرت در اینجا. آوازخوان چمدانش را برای سفر آماده می کند، در این شب بهاری که پای کوه خنکای پاییز دارد. و بادی که در مبل های قدیمی، عکس ها و سازهای قدیمی می پیچد. در ظروف نقره و گلدانی با گل های نرگس که عطرش را از دست داده. در خانه ای که موسیقی جاری در آن آواز زیر لب صاحبخانه در رفت و آمدهایش است، از گوشه ای به گوشه ای دیگر. آوازخوانی که با خود می گوید کاش در روستا زندگی می کرد اما امروز چقدر برای گفتن این حرف دیر است و چقدر دور و چقدر همه بیگانه با هم؛ «متاسفانه ما اهالی موسیقی سنتی با هم بد هستیم و هیچ کس، هیچ کس را قبول ندارد. این حرف ها را نمی توانم به آنها بگویم. همه هاج و واج نگاهم می کنند وقتی می گویم رشته آواز در این سال ها گسسته شده، آواز از شور و حرکت بازایستاده . الحان عربی در آواز خواننده ها جا باز کرده و آموزش آن در چارچوب محدود استادسالاری پیش می رود.» شهرام ناظری امشب تنها به سفر می رود. بی خبر از محمدرضا لطفی، کامکارها، پرویز مشکاتیان، جلیل عندلیبی، گروه شمس، گروه دستان، جلال ذوالفنون و بقیه که زمانی حلقه دوستان او را تشکیل می دادند و حالا همگی به راه خود رفته اند، جدا از راه دیگری.امروز اگر آنها بودند و اگر حلقه ای بود، شاید دوباره در گلستانه ای دیگر روی پیشخوان نوارفروشی ها قرار می گرفت، آتش در نیستانی دیگر، گل صدبرگی دیگر و شهرام ناظری دوباره همان آوازخوانی می شد که صدای گرمش و تحریرهای متفاوتش آتش به جانمان می انداخت. آقای ناظری، از موسیقی چه خبر؟ ما در موسیقی جوان بودیم و حالا داریم پیرمرد می شویم اما هنوز تکلیفمان روشن نشده است. تلاش ها به جایی نرسیده چون کارهای هنری در یک مسیر درست حرکت نمی کنند و در نتیجه هرچند وقت یک بار به نقطه صفر می رسیم. بنابراین باید همه چیز را از نو شروع کرد، حرف زد و جنگید.طاقت هنر هم دیگر جایی سر می آید. هنرمند نیاز دارد برود و از این فضا دور شود تا دوباره انرژی بگیرد، در محیطی که مجبور به جنگیدن نباشد. مثل اینکه برای برگزاری کنسرت هم این مشکلات وجود دارد. مساله اصلاً برگزاری کنسرت نیست. هدفی که ما پیش از انقلاب به این طرف دنبالش بودیم، خیلی وقت است که گم شده. این هدف داشتن محیط سالم هنری و آموزشی بود. محیطی که بتواند هنر صحیح را بین مردم اشاعه دهد و در ضمن هنرمند هم بهره ببرد و هنرمندان نسل نو به صورت اصولی و ریشه ای پرورش پیدا کنند اما نشد. آقای ناظری، اوایل انقلاب که شرایط متفاوت تر از حالا بود اما شما و هنرمندان دیگر پیگیرتر بودید و مرتب تر کنسرت برگزار می کردید و هرچند ماه یک بار کار تازه ای از شما منتشر می شد. شما نمی توانید اول انقلاب را با امروز مقایسه کنید. امروز بسیاری از باورها از دست رفته و آن حال و هوای گذشته دیگر وجود ندارد. همبستگی و عشقی که بین مردم و هنرمندان وجود داشت دیگر نیست. همبستگی ای که آن روزها وجود داشت و عشقی که در ما جوش می زد، داستان دیگری بود. هنرمندان دیگر خسته شده اند. هنر زاییده عشق است و وقتی آن عشق وجود ندارد، هنر می میرد. اوایل انقلاب ما و هنرمندانی که امروز بسیار شاخص هستند، هر روز که از خواب بیدار می شدیم برای ساخت آهنگ جدید آماده بودیم. اما حالا شاید همان آدم ها نتوانند پنج سال یک بار هم آهنگ تازه ای بسازند. خب علت این پس رفت و از بین رفتن باورها چیست؟ وقتی کسی مدام دنبال هدفی است و به آن نمی رسد خسته می شود و از طرفی بالا رفتن سن این خستگی را بیشتر می کند. در نتیجه خیلی از هنرمندان بریده اند. اول انقلاب همه پر از شور و خلاقیت بودند. اما حالا اسمی از آنها نیست. نمونه اش من هستم، تعداد کارها و فعالیت هایم کمتر شده است. به دلیل اینکه عشق گذشته دیگر در من وجود ندارد. این اتفاقات دلایل متعددی دارد که باید از نظر جامعه شناسی و روانشناسی بررسی شود تا مشخص شود که چرا فلان هنرمند برجسته زمانی فعال بوده و امروز نمی تواند آهنگی بسازد یا اگر بسازد دیگر به زیبایی و تاثیر گذاری گذشته نیست. تعدادی از کارهای جذاب و شنیدنی شما متعلق به دوران جنگ است. در زمان جنگ معمولاً حس و حال کار هنری کمتر است، اما شما در آن دوران کارهای ماندگاری خلق کردید. آن زمان، زمانی بود که ما با طراوت، با احساس و امیدی بزرگ حرکت می کردیم اما امروز فهمیده ایم انجام بسیاری از آن آمال و آرزو ها در بخش هنری امکان پذیر نیست. خیلی سخت است که زمانی با جدیت هدفتان را پیگیری کنید و بعد بفهمید به آن هدف نمی رسید. آیا بخشی از این کم کاری به این دلیل نبوده که می خواستید کار متفاوت و نویی خلق کنید؟ نه، البته یک هنرمند خلاق نیازمند خلوت و شرایط مناسب برای مطالعه و کار است اما آدم مقلد مواد زیادی در اختیار دارد و آن چه را که از یک قرن اخیر به این طرف خوانده شده متعلق به خود می داند. آثار ماندگاری که او بدون هیچ مانع و مشکلی می تواند دوباره اجرا کند. آیا زمانی که تهران بمباران می شد، آن خلوت وجود داشت و حالا نیست؟ آن زمان ما در اوج شور و عشق بودیم. از عشقی که از اول انقلاب به وجود آمده بود و همچنان وجود داشت مست بودیم. «یادگار دوست» متعلق به دوره جنگ است. یادم می آید مدتی به شمال سفر کرده بودم، به تهران می آمدم، یکی دو روز می ماندم و برای ضبط این کار به استودیو می رفتم. در راه رفتن به استودیو فکر می کردم که ممکن است دیگر برنگردم. به خاطر بمباران به شمال رفته بودید؟ به خاطر بمباران نبود. چند نفر از دوستانم آنجا بودند و ما مدام در رفت و آمد بودیم. به کرمانشاه هم می رفتم. آن موقع خیلی پیش می آمد که کنسرت ها نیمه کاره می ماند و ناگهان همه چیز به هم می ریخت. بله. آن موقع شرایط خاصی حکمفرما بود. نیروی عشق وجود داشت و چیزی جلودارش نبود. وقتی به تهران می آمدم و شبانه به استودیو می رفتم دائم به این فکر می کردم که ممکن است یک بمب همه چیز را نابود کند اما به کارم ادامه می دادم. زمانی که مشغول کار بودید صدای بمب در استودیو می آمد؟ اگر بمباران در آن نزدیکی بود، صدایش می آمد. بعد مجبور می شدید دوباره کار را تکرار کنید؟ بله. «در گلستانه» با این شرایط ضبط شد و مشکلات زیادی هم البته به وجود آمد که داستانش مفصل است. ما آن را با ارکستر بزرگ روی دو نوار 16 باندی در استودیو بل ضبط کردیم و زمان میکس فهمیدیم هر دو نوار را پاک کرده اند. علت این کار گفتنی نیست. یعنی دوباره کار را ضبط کردید؟ بله از صفر. البته این مسائل هنوز هم وجود دارد. مسائل اجتماعی و سیاسی یک طرف و مسائلی مثل این که هنرمند با آن درگیر است، باعث می شود خیلی چیزها در مسیر صحیح حرکت نکند. باندبازی ها، حسادت ها و مافیای بازار موانعی هستند که هیچ وقت از سر راه هنرمند کنار نمی روند. این مافیای بازار آن موقع هم وجود داشت؟ بله. به هر حال آن موقع نگاه های صرف اقتصادی به موسیقی کمتر بود. مافیا همیشه هست. دزدان تمام دنیا با هم همدست اند. بالاخره تا وقتی عرضه و تقاضا هست مافیا هم وجود دارد و این وسط حق هنرمند ضایع می شود. فکر نمی کنید دلسردی شما باعث شده دانش گذشته به نسل امروز منتقل نشود و همین بین آواز اوایل انقلاب و امروز گسست ایجاد کرده است؟ در حال حاضر نسل جوان هیچ چهره شاخصی در موسیقی ایران ندارد. نه خواننده، نه نوازنده و نه آهنگسازی که تبدیل به پدیده شده باشد. همه چیز یا خنثی است یا تقلیدی از گذشته. مساله این است که انتقال این دانش به خوبی هدایت نشده. اگر خط مشی درستی برایش تعیین می شد به اینجا نمی رسیدیم. در دو دهه گذشته هنرمندان خیلی فردی عمل کردند. اوایل انقلاب مرکز حفظ و اشاعه را داشتیم که هنرمندان بزرگی در آن رشد کردند. اما هرچه گذشت راه آنها از هم جدا شد. شما می خواهید مرکز حفظ و اشاعه آن زمان را با حالا مقایسه کنید؟ نه. به هر حال هنرمندانی که در آن مرکز تعلیم دیدند، راه استادان خود را ادامه ندادند. به دلیل اینکه این مرکز حرکتی عظیم بود که تمام استادان بزرگ به آنجا رفت و آمد داشتند. استادی مثل داریوش صفوت آنجا را پایه گذاری کرد که خود یک متخصص واقعی بود. بیشتر بزرگان موسیقی از نوعلی برومند، سعید هرمزی، فروتن، عبدالله دوامی، اصغر بهاری و دیگران آنجا بودند. مرکز حفظ و اشاعه خط مشی درستی داشت و به همین دلیل هر آدمی که از آنجا بیرون می آمد، در موسیقی پدیده ای بود. چه شد تعداد بزرگانی که با حضورشان در موسیقی تحول ایجاد می کردند رفته رفته کمتر و کمتر شد؟ مسائل مختلفی وجود دارد، به نظر من دوره غول ها دیگر تمام شده است. آن موقع این غول ها در تمام زمینه ها وجود داشتند، مثلاً در شعر نیما را داشتیم مهدی اخوان ثالث، فروغ، شاملو و... الان هم خیلی ها شعر می گویند اما نوآموزند. در موسیقی وقتی به رادیو می رفتید حسین تهرانی، کلنل وزیری، محجوبی، خالقی و علی اکبرخان شهنازی را یک جا با هم می دیدید. همه دور هم جمع بودند. اما الان همه در مرحله ابتدایی، دانشجو و هنرآموز هستند و کسی نمی تواند به مرحله عالی برسد. شاید دوره اش سرآمده یا این جریان به درستی هدایت نشده است. شما در آواز شاگردان زیادی داشته اید. فکر می کنید نسل امروز چه چیز در موسیقی کم دارد که نمی تواند به پای استادان گذشته برسد؟ اولاً هنر باید در ذات یک آدم باشد و بعد فرصتی برای کار کردن در سطح وسیع به وجود بیاید. من پیش استادان مختلفی کار کرده ام و به شاگردانم می گویم نباید راه مرا بروید و مرا تکرار کنید. متاسفانه موقعیتی به وجود آمده که استادان فقط در چارچوب استادسالاری خود درس می دهند، اما استادان قدیم طوری آموزش می دادند که شاگرد خود را پیدا کند. شما چطور به هنرجویان تان آموزش داده اید؟ من مثل استادان فعلی نیستم. زمانی هم خانه ای داشتم که دوست داشت آواز بخواند و من از او خواستم علاوه بر من برای آموزش پیش استادی برود که هم دوره من بود. او سماجت می کرد و می گفت از صدای آن استاد بدم می آید. من می گفتم باید پیش او بروی. اگر بخواهی فقط مرا الگوی خودت کنی محدود می شوی. این صحیح نیست که یک نفر بت شود اما امروز می بینید همه مقلد شده اند، به خصوص در آواز. اینها همه نتیجه آن است که شاگردان در محدوده استادسالاری آموزش می بینند. در این بین تنوع چندانی هم وجود ندارد. شاید اصول یکی باشد اما هر ذهن حال و هوای متفاوتی دارد. پس چرا نتیجه یکی است و شاگردانی که پرورش پیدا می کنند مثل هم هستند؟ قبلاً این طور نبوده. حالا همان طور که گفتم روش ها متفاوت است اما در چارچوب استادسالارانه انجام می شود. هنرمندانی که پیش آن استادان بزرگ آموزش دیدند، استادسالاری را باب کردند؟ لابد بعضی از آنها دچار توهم شده اند. بین شاگردان شما کسی هست که فکر کنید استعداد درخشانی دارد و هنرمند بزرگی در آواز خواهد شد؟ چند نفری بوده اند اما به صورت جدی کار نکرده اند. شغل های دیگری دارند یا عجله ای برای حضور جدی در موسیقی نداشته اند و به میدان نیامده اند. شاید به فکر این هستند که یک کار عالی از خود ارائه دهند نه کاری متوسط. شما در مصاحبه ها و سخنرانی های خود گفته اید آواز ایرانی به سمت نوحه خوانی پیش می رود. اگر می شود در این باره بیشتر توضیح دهید. اگر آواز را از بیش از صد سال پیش به این طرف بررسی کنیم، می فهمیم هرچه به دوره حاضر نزدیک تر شده، تنوع الحان خود را از دست داده و لحن حماسی آن کمتر شده است. لحن قدمای ما هنگام آواز خواندن حماسی بود اما حالا از شور، حرکت و دیوانگی گذشته در آن خبری نیست و در عوض تزئینی تر، گلخانه ای و ویترینی شده است. این تغییرات حتی در آواز استادان ردیف دان هم مشهود است. عبدالله دوامی استاد مسلم در آواز بود که شاگردی پرورش داد به اسم محمود کریمی. آنها یک نسل با هم فاصله داشتند و کریمی با همان شعرها و حالت های استاد خود آواز می خواند اما چون دوامی متعلق به نسل قبل است، لنگرها و فضاهای حماسی بیشتری در آوازش دارد در حالی که آواز محمود کریمی صاف تر است. نمی دانم شاید این خاصیت نسل کریمی و نسل بعد از او است. یا می توانم علی اکبر شهنازی را مثال بزنم. حرکت و شوری که در پنجه او هنگام نواختن تار وجود دارد در نسل های بعد از بین رفته است. البته به دلایل مختلف تاریخی موسیقی از ادبیات خروشان فارسی عقب افتاده، نتوانسته همپای آن حرکت کند و بیان های حماسی به بوته فراموشی سپرده شده است. در حقیقت آواز جنبه ها و فرم های مختلف و حالات حماسی ای را که درگذشته داشت، از دست داده و تغزلی شده است. شاید دلیل آن مسائلی است که از صفویه به این طرف اتفاق افتاد. مثل اینکه آواز مخصوص غزل خواندن شده است. به خصوص غزل سعدی که فکر می کنم بخش قابل توجهی از آواز فقط شامل غزل های او است، بخش کوچکی به حافظ و دیگران اختصاص دارد و فردوسی و مولوی در این بین جایی ندارند. اینکه چرا آواز تمام نیروی خود را روی غزل گذاشته و چرا از اشعار فردوسی و مولانا در موسیقی سنتی استفاده نشده است، قابل بررسی است. در هنرهای تجسمی و نقاشی بعد از دوره صفویه و قاجاریه ورود نقاشی کلاسیک غربی باعث می شود نگارگری از بین برود. نقاشان اسلوبی را به کار می گیرند که غربی ها پس از قرن ها به آن رسیده اند. فکر نمی کنید دلیل تغییر در موسیقی ایرانی هم ورود موسیقی با برنامه و تمیز و منظم اروپا باشد که باعث شده آن شور و حماسه در موسیقی ما از بین برود؟ من نمی گویم بی تاثیر است اما به طور کلی از بین رفتن لحن حماسه را نمی توان به گردن موسیقی کلاسیک انداخت. چرا این اتفاق در شعر ما نیفتاد؟ چرا اخوان ثالث از ادبیات و شعر اروپا تاثیر نگرفت؟ خب به هرحال بعد از اخوان ثالث دیگر شاعری به قدرت او نمی بینیم. مقصر فقط ورود فرهنگ اروپا نیست. اندرونی دربار شاهزادگان که هنر هم در خدمت آنها بود، شعر عاشقانه دوست داشت و شعر مولوی که پردست انداز است به دردش نمی خورد. مسایل دیگری هم هست که باید بررسی شود. در ربع قرن اخیر وقتی شور و حماسه در آواز کم شد، آواز بیشتر حالت نوحه خوانی و گریه و زاری به خود گرفته است. شاید یکی از دلایل عدم تغییر در طول ربع قرن در آواز ایران این باشد که هنرمندان ترجیح دادند تا به تجربه های تازه کمتر دست بزنند، ریسک نکنند تا مجبور نباشند بار انتقاد را به دوش بکشند. بله این قضیه هم بی تاثیر نیست. شما چقدر سعی کردید از این فضا دور باشید و شیوه قدما را در همان بیان حماسی به کار بگیرید؟ من به دلیل کرد بودنم و اینکه از بچگی با شاهنامه بزرگ شدم به استفاده از لحن حماسه در آواز وفادار مانده ام. یکی از دغدغه های فکری من این بود که چرا فضایی که به دنبال آنها هستم در موسیقی سنتی وجود ندارد. بعدها که با نورعلی برومند و داریوش صفوت آشنا شدم، فهمیدم این فضاها در گذشته وجود داشته و با گذشت زمان از بین رفته است. پس به دنبال آواز حماسی رفتم و روی آن کار کردم. این را به شاگردان تان هم انتقال داده اید؟ تا حدودی. اما نخواستم آنها مثل من شوند. من به شیوه ای متفاوت فکر و روی آن کار کردم. خیلی مهم است به چیزی فکر کنی حتی اگر انجامش ندهی. عده ای هستند که خارج از ایران تحصیل کرده اند و فکر می کنند موسیقی سنتی ایران، تک صدایی و قرون وسطایی است. یا کسان دیگری که تک بعدی هستند و موسیقی سنتی را فقط در ردیف می بینند. شناختن و آگاه بودن خیلی مهم است. تو ردیف را یاد بگیر و دیگر به آن مراجعه نکن. اما ردیف در وجودت است. برای کسانی که پیش من کار می کردند خیلی صحبت کردم و آنها به این مساله آگاه هستند. در قدیم هنر و اقتصاد مثل امروز با هم درگیر نبودند اما حالا به هنر بیشتر از بعد اقتصادی آن توجه می شود. هنرمندان فکر می کنند اگر مثل فلان خواننده محبوب بخوانند در بازار موفق تر هستند و طرفدار بیشتری پیدا می کنند. این به دلیل کم کاری هنرمندان هم هست. اولاً تمام استادان خوب آواز و کسانی که برای ما در حد اسطوره بودند، اوایل انقلاب فوت کردند و این خیلی عجیب بود. در نتیجه وقتی موسیقی ایران به نسل بعدی سپرده شد، همه چیز تغییر کرد. مدرسان مثل استادان قدیم آموزش ندادند و در چارچوب خود ماندند. مساله بعدی از بین رفتن مراکز و پایگاه های بسیار مهم آموزش موسیقی است. مرکز حفظ و اشاعه و تولید رادیو ایران که آدم بزرگی مثل سایه سرپرست آن بود، منحل شدند. وقتی وارد این مراکز می شدی بیشتر استادان بزرگ را آنجا می دیدی و همه چیز سطح بالا بود. برعکس امروز که آموزشگاه ها و مراکز هنری بسیار سطحی شده اند که همین روح هنرمند را متاثر می کند. وقتی در محیطی زندگی می کنی که سطحش از نظر هنری پایین است ناخودآگاه سقوط می کنی. در آن سال ها هم پایگاه های مهم از بین رفت. بعد از استعفای دسته جمعی ما از رادیو و تلویزیون کانون چاووش تشکیل شد که من یکی از اعضایش بودم و آواز درس می دادم که متاسفانه بعد از مدتی متلاشی شد. از آن تاریخ تا امروز یک پایگاه بزرگ برای موسیقی درست نشده تا صاحب نظران درجه یک در آن جمع شوند. الان همه چیز فردی شده است و هنرآموزان هم یا عشق نسل قبل را ندارند یا نمی توانند از مسائل اقتصادی چشم پوشی کنند. در حالی که ما سال ها کار کردیم تا هنرمند شدیم. آن زمان مواقعی پیش می آمد که برای کنسرت به شهر دیگری می رفتیم و پول بلیت قطار را هم خودمان می دادیم. خیلی وقت ها از جیب پول می گذاشتیم، حتی پول دستگاه صوتی را خودمان می دادیم. آن قدر عاشق بودیم که به مسائل اقتصادی فکر نمی کردیم. خیلی از هنرجویان هستند که از نحوه تدریس استادان شان گله مندند. می گویند استادان همه آن چیزی را که یاد گرفته اند به ما منتقل نمی کنند و در آموزش خست به خرج می دهند یا دوست ندارند شاگردشان در جایگاهی بالاتر از خودشان قرار بگیرد. اسمش خست نیست. استادان دوست دارند شاگردان از پله آنها بالا بیایند و در حقیقت زیردست آنها باشند. البته لازم نیست استاد به شاگرد مطالب زیادی بگوید یا تمام گوشه های موسیقی را به او یاد دهد. مهم حس و «آنی» است که منتقل می کند. مهم چگونه منتقل کردن این دانش است. پنج جلسه تعلیم دیدن پیش نورعلی برومند مثل رفتن به دانشگاه بود. من شاید 10 جلسه نزد داریوش صفوت رفتم اما خیلی چیزها یاد گرفتم در حالی که پیش استادان دیگری هم رفتم که هیچ چیز یاد نگرفتم. پس «آن» هنرمندانه برای شما اهمیت بیشتری دارد؟ همین طور است. فکر نمی کنید یکی از علت های افت سطحی کیفی کارهای موسیقی و خوانندگان این باشد که نوازندگان هم دیگر به قدرت گذشته نیستند؟ در موسیقی همه چیز در جمع شکل می گیرد. اگر خواننده و نوازنده فکر کنند از هم جدا هستند، لطمه می خورند. موسیقی مثل سفری است که همه یک مقصد دارند. عالی ترین گروه با خواننده ضعیف راه به جایی نمی برد و بالعکس. هر کدام لازم و ملزوم یکدیگرند. مدتی هم بحث خواننده سالاری مطرح شد که بحثی کودکانه است. مهم این است چه کسانی در کنار هم بنشینند. به هر حال سطح نوازندگان هم مثل سطح خوانندگان پایین آمده است. تعدادی نوازنده داریم که پیش بیشتر استادان آواز هم کار کرده اند. اما فعالیتشان فردی و جدا از یکدیگر است. قبلاً همدلی ها خیلی عمیق بود و آوازی که با تار میرزا حسین قلی یا علی اکبر شهنازی خوانده می شد آواز دیگری بود. حالا همه خود را از هم پنهان می کنند. بله هنرمندان از یکدیگر فرار می کنند. جوی به وجود آمده که موسیقیدانان تحمل کار گروهی را ندارند. منم و فردیت حرف اول را می زند. در صورتی که قبلاً درست عکس این قضیه وجود داشت. آخرین تجربیات متعلق به دوره چاووش بود. من کرد بودم و در طبیعت بزرگ شده بودم. به آثار باستانی و اسطوره ای علاقه داشتم و یکی از سوال هایم این بود که چرا لحن حماسی در آواز کمرنگ شده است. برای همین منحصر به فرد ماندم و تنها کسی هستم که در آواز تقلید نکردم و همیشه از آن وحشت داشتم. استادان هم فراوان توصیه می کردند. آقای صفوت یکی از کسانی بود که بیش از 30 سال پیش به من گفت در صدای تو حسی است که باید مراقبش باشی. امواج صاف در صدای تو وجود ندارد و باید بگذاری همین طور باقی بماند. چون این ویژگی ها در آواز ما بوده و بعد از بین رفته است. و از آن به بعد شما از این ویژگی آگاهانه مراقبت کردید؟ به دنبال لحن ها و فرم های گمشده آواز رفتم. به دنبال مولوی رفتم که شعرهایش می توانست با آواز من همگام باشد. 30 سال پیش که شعر مولوی را می خواندم خیلی ها خوششان نمی آمد چون همه عاشق شعر سعدی بودند. اولین برخوردم با استاد بنان هیچ وقت یادم نمی رود. در منزل یکی از آشنایان به اسم دکتر نظام زاده نائینی بودیم. آقای نائینی از من که آن موقع سنم خیلی کم بود تعریف کرد. گفت استاد این جوانک را می بینی؟ خیلی بااستعداد است. ردیف می داند، با آواز آشنا است و ساز می زند. آنقدر از من تعریف کرد که استاد بنان گفت بخوان ببینم، چطور می خوانی. من برای اولین بار شعری از مولوی را که سال های بعد هم اجرا کردم، خواندم؛ من چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون/ دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند پرخون/ زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد/ که هر تخته فرو ریزد ز گردش های گوناگون/ نهنگی هم برآرد سر خورد کان آب دریا را... گفت؛ «این چیزها که می خوانی چیست؟ نهنگ، تخته پاره، کشتی. این کلمات خشن صدایش را خراب می کند. تو باید دنبال کلمات و اشعار ظریف باشی.» خب آن موقع سلیقه این طور بود و استاد بنان گفت مثل این است که جاده آسفالت را بگذاری و در جاده خاکی رانندگی کنی. من هم گفتم درست است که کلمات تزئینی هم وجود دارند اما من این شعرها را دوست دارم. من دلم نمی خواهد در استخر شنا کنم. دوست دارم در دریای پرموج باشم. باید به من ایراد بگیرند؟ این بود که به دنبال فضاهای سوررئال در شعر مولوی رفتم و به اسطوره های باستانی علاقه مند شدم. در کدام اثر شما این تفاوت لحن مشهود است؟ در «سفر به دیگر سو» یا «آواز اساطیر» این لحن متفاوت است و شما نشانه ای از نوحه خوانی و گریه و زاری در آن نمی بینید. همیشه فکر می کنم اگر ابوعلی سینا آواز می خواند در همان فضایی می خواند که من سفر به دیگر سو را خواندم. فکر می کنید در گل صدبرگ چند ساله بودم؟ اما حس مولوی را منتقل کرده ام. استادان از شما راضی بودند؟ سرزنشتان نمی کردند؟ ذهن آنها به این صورت وسیع نبود و فقط خودشان را می دیدند. اما داریوش صفوت، نورعلی برومند و استادان درجه یک تشویقم می کردند و استادان متوسط خوششان نمی آمد. هم نسلان خودتان چطور؟ آنها هم بدشان می آمد. بعضی از هم دوره ای های من وقتی آواز می خواندم به نشانه اعتراض مجلس را ترک کردند. حدود 33 سال پیش شعر نیما را با سه تار اجرا کردم و یکی دو نفر از دوستانی که الان آواز می خوانند قهر کردند. اما من خوشحالم کسانی که خودشان مخالف بودند بعدها هم شعر مولوی خواندند و هم شعر نو را به صورت آواز اجرا کردند. فکر می کنید چرا کسی در آواز از شما تقلید نمی کند؟ چون من روی بیان ها کار کرده ام. لحن آوازی مشکلی دارم که معمولی نیست. آقای ناظری، پسر شما هم آواز می خواند. درست است؟ بله. ولی مثل من نمی خواند. به او گفته ام نباید مثل من بخواند. او از سه سالگی آواز را شروع کرد و پیش استادان دیگر هم تعلیم دیده است. خودش می داند اگر مثل من بخواند، فتوکپی من می شود و این ظلم به خودش است. البته حالاحالاها باید کار کند تا خودش را پیدا کند. روزنامه شرق- ۵ و ۶ خرداد ماه ۱۳۸۶
    تاریخ درج :  1389/11/24
    منبع :