• تور اروپای استاد ناظری به همراه گروه دستان (تهیه بلیت)
     استاد شهرام ناظری به همراه گروه دستان تور پاییزی در پنج شهر اروپایی خواهند داشت. این برنامه در شهرهای کلن، برلین، بروکسل، گوتبرگ و ا
    کنسرت استاد شهرام ناظری با گروه دستان در اروپا
    گروه دستان از اواخر نوامبر و اواسط دسامبر (دی ماه) تور کنسرت‌هایی را به همراه شهرام ناظری در اروپا برگزار می‌کند. 

    ایمیل :
    موبایل :
    آثار خبر و گزارش
    گفتگو و مقاله خانه دوستداران
     

    نيماي آواز ايراني - بخش نخست

    بخش نخست گفتگوي ماهنامه تجربه با استاد شهرام ناظري در دو دهه گذشته، مصاحبه ای نبود که در آن از تحول، نو آوری و لزوم آن نگفته باشد. استاد شهرام ناظری که در اوج جوانی و در سال ۵۵، در نخستین کنکور موسیقی سنتی که دبیر آن ه. الف. سایه بود، از دست استادان بزرگی چون نورعلی برومند، علی اکبر شهنازی، دکتر مهدی فروغ و دکتر داریوش صفوت جایزه نفر اول را دریافت کرده بود، بیش از همه توصیه ها، توصیه دکتر صفوت برایش رهنمون بزرگی بود که گفته بود، مواظب باشد تحت تاثیر هم دوره های خود، حماسه ویژه موجود در صدایش ازبین نرود. آن حماسه مهم ترین مشخصه صدایش بود و اصولا حماسه و فردوسی و شعر در خانواده اش حضور جدی داشتند. بنابراین، جوان عاشق و شیفته شعر و موسیقی، با این دو و شاعران بزرگ کلاسیک و معاصر عجین بود و خیلی زود راهش را پیدا کرد. با مولانا عجین تر شد و بر خلاف اکثر خوانندگان سنتی که چندان علاقه ای در این زمینه نداشتند واکثر شعرهای این شاعر و متفکر بزرگ را ناهموار در آواز می دانستند، بر استفاده از اشعارش کوشید و در ضمن، آوازش با شعر نو/ که خود نیز دستی در سرودن آن داشت، آمیخته شد و کوشید آرام آرام فضای حسی و طرز بیان خود را به شعر نو نزدیک کند. فردوسی حکایتی دیگر داشت. به دنبال لحن های حماسی گمشده آواز، در موسیقی مقامی کرد و اقوام ایرانی، به جست و جو پرداخت و به دنبال آنچه لازمه شناخت هر چه بیشتر شاهنامه بود رفت. هدف او، درک فلسفه و طرز بیان آن شاه کتاب بشری بود . شاهنامه را بارها و بارها خاند و زمزمه کرد تا لحن واقعی و درست خواندن آن را بیابد اما خیلی زود دریافت که رسیدن به لحن شاهنامه سلسله مراتب سختر تری دارد. باید از مرز سعدی و حافظ عبور کرد، از دریای مولانا گذشت، تا به لحن هایی رسید که روح اشعار حماسه سرای بزرگ را نمایان سازد. ناظری در راه رسیدن به جایی که اکنون ایستاده سال ها مرارت کشیده و تلاش کرده است. حالا، موسیقی دان برجسته، حسین علیزاده که خود هم از نیوکلاسیک های موسیقی ایرانی است، درباره شهرام ناظری می گوید: «...(در تلفیق شعر و موسیقی) دیدیم که خواننده با آزادی ویژه ای می رسد. همانگونه که نیما به عنوان یک شاعر از قید قالب رهایی می یابد، آنچه که استاد ناظری عرضه کرد، نتیجه چهل سال تلاش و کنکاش بود. به واقع آقای ناظری با توانایی، ظرفیت و شهامت مثال زدنی خویش راه های نوینی را در آوازخوانی ایرانی گشوده است و باید به او تبریک گفت.» حسین علیزاده همچنین خاطر نشان می کند که در دهه های گذشته تحولاتی در زمینه ساز توسط بزرگانی چون درویش خان، صبا و کلنل وزیری به وجود آمده اما این تحول در مورد آواز هرگز اتفاق نیفتاده و وضعیت آواز امروز نیازمند یک تحول بزرگ است. در اجرای کنسرت «دوستی» شهرام ناظری نشان داد که از همیشه پربارتر و پر انگیزه تر و همچنان بکر و دست اول، پیشرو و خلاق حرکت می کند. همراهی و همفکری شگفت آوری حسین علیزاده و شهرام ناظری در تلفیق بداهه اشعار نیما و شاملو و اجرای نثر بایزید بسطامی و دیگر بخش ها نشان داد وقتی دو هنرمند همفکر و همسنگ با هم همراه می شوند چه اتفاقات بدیع و ارزنده ای در مسیر موسیقی ایران رخ می دهد. * صدای شما یک صدای حماسی است اما شما با موسیقی عرفانی آغاز کردید و کارتان به شدت هم مورد استقبال و توجه قرار گرفت. شاید ترکیب صدای حماسی شما و اشعار عرفانی، ترکیب خاصی به وجود آورده بود که آثاری مثل گل صد برگ به وجود آمد که در هنر ما سابقه نداشت و به همین دلیل آن همه مورد توجه بود. حالا بعد از آنکه سال ها اشعار مولانا را خوانده اید به فردوسی رسیده اید. - مبنای تربیت من بر دو ستون ادبیات حماسی و ادبیات عرفانی ایران استوار بود که نماینده اولی فردوسی و نماینده دومی مولانا و حافظ بودند. من در این بستر و راستا حرکت کردم و این موضوعی بود که مستقیما از طریق تاریخ ایران، به خصوص تاریخ اجتماعی ایران و روند هزار سال شرح نهضت ها و مبارزات قوم ایرانی از طریق ادبیات عرفانی ایران میسر می شد. اکثرا وقتی سخن از موسیقی و عرفان می شود، چنین در ذهن ها تصویر می شود که یک شخص با قیافه و لباس و حرکات خاص پای برهنه روی زمین نشسته و دایما در مدح مقدسین می خواند و می نوازد و با آوردن نام امامان در آهنگ هایش، عرفانی بودن خودش را تثبیت می کند. این بخش که در واقع بخش مجازی و ظاهری قضیه است، هرگز مورد پسند و نظر من نبود. راه من همان بخش اول یعنی راه باطنی، قلبی و پنهانی قضیه بود. نوع تربیت من هرگز به من اجازه نداده و نمی دهد که صرفا به ظواهر نظر بیندازم یا برای مادیات جهان نام امامان و مقدسین را بر زبانم جاری کنم. * برای همین هم بود که آنچه شما به عنوان موسیقی و اشعار عرفانی مطرح کردید، یک روش تازه بود چون این نوع استفاده از اشعار مولانا قبل از آن سابقه نداشت. شما برای آغاز به خواندن اشعار مولانا چه مراحلی را طی کردید؟ - طبیعی است که برای انجام هر کاری اول باید به فرهنگ آن آشنا بود که در این مورد با توجه به سابقه و روند تربیتی که داشته ام، این آشنایی از گذشته های دور خوشبختانه وجود داشت. موضوع دیگر اینکه هنرمند باید به کاری که انجام می دهد ایمان داشته باشد. یک ایمان و تعهد هنری که در حقیقت ضامن حرکت هنری اوست. من روی خودم طوری کار کردم که در حد کوچکی بتوانم شایسته اجرای آثار مولانا باشم و همین اطمینان از خود مرا به حرکت واداشت. به رغم مشکلات فراوان، حسادت ها و عدم شناخت بعضی ها از پتانسیل و ظرفیت موسیقی ایرانی به حرکت خود ادامه دادم. در ضمن بیشتر استادان معتقد بودند که اشعار مولانا به اصطلاح خیلی دست انداز دارد و از نظر فضای محتوایی آن شاید نشود آن را با موسیقی سنتی که موسیقی پایتخت و دربار بوده و دیدگاه آن صرفا آبشخور یک طرز فکر شسته و رفته شده ی تغزلی است، آمیخته کرد. به هر صورت خارج از همه مسایل، من چون به این حرکت اعتقاد داشتم و خودم را تا حدی شایسته انجام آن می دانستم، قدم در راه گذاشتم و این حرکت را به طور جدی و مستمر ادامه دادم. * این شایستگی و اهلیت داشتن برای یک هنرمند بسیار مساله مهمی است. - این خود هنرمند است که به آن مرحله و شایستگی و درک توانایی خود می رسد که جرات یا بهتر بگویم ایمان حرکت نو را در خود احساس می کند و به رغم سد ها و محدودیت ها به آن جامه عمل می پوشاند. گاه سال ها طول می کشد تا هنرمند صلاحیت خود را بسنجد و توانایی و دانش خود را در بوته ی امتحان قرار دهد و به حد و حدود شایستگی خود برای انجام هر اثری واقف شود. البته هستند کسانی که برای آنکه از قافله عقب نمانند راه و فکر هنرمند را به سرقت می برند و یک شبه می خواهند ره صد ساله را بپیمایند که در مورد آن هم بنده چه عرض کنم. * نکته مهم آن بود که شما در همان آلبوم های اول نشان دادید که اشراف کاملی به ردیف موسیقی ایرانی دارید و بعد، بدون آنکه بخواهید در همان منوال موسیقی ردیف کار بکنید، به نو آوری هایی در شیوه های آواز ایرانی دست زدید. یعنی چند موضوع را با هم پیگیری می کردید: یکی ایجاد تغییر و تحول در شکل آواز خوانی و دیگر استفاده مداوم از اشعار مولانا و شعر نو. - متاسفانه دوره بعدی شده است، دوره بی هویتی، سرقت و تجاوزهای هنری، دوره مقلد ها، دوره شکلک در آوردن، دوره دلقک ها. هنر در پایین ترین سطح خود به سختی نفس می کشد و در مقابل دلالان و سوداگران به ظاهر هنرمند و سرعت سرسام آورشان و اینکه پس پرده به نوعی و پیش پرده طوری دیگر ظاهر می شوند. به ناچار هنر، خسته و مجروح به سختی حرکت می کند. واقعا دوره ی بدی است. خلق را تقلیدشان بر باد داد در این زمان جز تعداد انگشت شماری که به موضوع اهلیت داشتن و شایستگی هنر فکر می کنند، کسی وقتش را برای این حرف ها تلف نمی کند. سرقت افکار هنرمند و آثار و انتخاب های او که با خون دل به دست آمده به سرعت برق و باد انجام می پذیرد. به طور مثال اگر شما طرز بیان خاصی داشته باشید و سلیقه ی ویژه در انتخاب شعر و تلفیق آن با موسیقی و بیان متفاوتی در آواز و فرم خاصی در ساختن آهنگ و تنظیم و تدوین آن به کار ببرید که مورد استقبال جامعه نیز قرار گیرد، فوری چشم و گوش مقلدین و دلالان تیز می شود و یک شبه کارهایی به ظاهر از آن دست را روانه بازار می کنند. حتی امکان دارد طرز لباس پوشیدن و آرایش مو و حتی فرم تکان دادن سر و حرکت دست ها هم مثل آن از آب در آید. اجرای هر بخش از موسیقی و ادبیات و ادبیات گهربار ایران، واقعا صلاحیت و شایستگی می خواهد. هر کسی اجازه ندارد هر موسیقی را بخواند و هر شعری را بیان کند مگر آنکه سال ها در اثر کار و کوشش به آن درجه رسیده باشد. * متاسفانه این سطحی نگری و بازار تقلید به اوج خود رسیده ... - شما فکر کنید، به طور مثال، آهنگسازی آهنگی را به شیوه متفاوت و ارزنده ارایه می دهد یا استادی،غزلی از سعدی را به زیباترین فرم می خواند، فوری همه می خواهند از آن اقتباس کنند. یا در مورد خود بنده، پیش آمده که در برنامه مثنوی خوانی یا شعر خاصی از مولانا را اجرا کردم، فوری سی دی های منتشر شده و برنامه های ارایه شده، می شود مثنوی خوانی و اجرای آن شعر به شکل های مختلف. یا اینکه شعر نو را بر مبنای هدفی می خوانم، فوری به شعر نو متمایل می شوند، یا شاهنامه فردوسی را مطرح می کنم و آرام آرام شروع به اجرای آن کار می کنم، آن هم اجرایی که با سال ها کار و مطالعه فراهم شده، یکباره کسانی پیدا می شوند که یک شبه، فردوسی شناس و فردوسی دان می شوند. چهار سال قبل داستان ضحاک، کاوه آهنگر و درفش کاویانی را در پاریس، چند شهر اروپایی و همچنین آفریقا اجرا کردم. بعد از آن برنامه، گویا این واژه ها به زبان دلالان خوش آمد، سفارش های گوناگون از این دست در سرودن اشعاری که دارای واژه ضحاک، کاوه آهنگر و درفش کاویانی بود، داده شد. به خصوص آنکه تاکید داشتند واژه های کاوه آهنگر و درفش کاویانی به کرات در شعر گفته شده و تکرار شود چون مردم به خاطر عرق ملی، به این واژه ها علاقه مند بوده و به آنها عشق می ورزند. وقتی به صورت سطحی از احساسات ملی مردم سو استفاده می شود، انسان چه می تواند بگوید؟ خود من اگر از شاهنامه فردوسی صحبت کردم به خاطر سابقه و گذشت سال ها مطالعه و تحقیق بود، آن هم به به شکل سطحی و تقلیدی یا از روی سودجویی بلکه این کار برای من یک رسالت تاریخی و ملی بوده و عشق حقیقی است که برای به وجود آوردن و خواندنش، بسیار خون دل خوردم. خود شما به عنوان یک خبرنگار حرفه ای در مسایل هنری، به خصوص موسیقی، حداقل در جریان مصاحبه های سه دهه اخیر من در مورد موسیقی قرار گرفته اید و حتما می دانید در اکثر مصاحبه های این سالیان در این سه دهه، کمتر پیش آمده که در آنها از شاهنامه فردوسی و لحن های حماسی گم شده آواز صحبت نکرده باشم و فکر کنید بعد از گذشت سی سال تازه جرات اجرای شاهنامه را پیدا کرده ام. در تمام این سالیان که گذشت، هر جا رد پایی از فردوسی و شاهنامه دیدم، ایستادم و روی آن کار کردم و در این سالیان تا حد امکان خودم را به زبان شاهنامه و فلسفه ی آن و طرز بیانم را به فردوسی نزدیک کردم. تحقیق در زمینه لحن های گمشده حماسی، مقام هایی که روح حماسه و پای فردوسی و شاهنامه در آن پنهان بود و به خصوص استفاده از شاهنامه کردی، همه و همه نشانه هایی بود که تازه بعد از سی سال اجازه اجرای شاهنامه را به خودم دادم. * و سال ها پیش هم اثری را به نام شاهنامه کردی منتشر کرده اید. - بله. از پانزده سال پیش شاهنامه کردی که در حقیقت صدای فردوسی به زبان کردی است را، به همراه علیرضا فیض بشی پور، بعد از سال ها کار و تحقیق در مورد موسیقی حماسی و مقام های موسیقی قوم کرد اجرا و منتشر کردیم. شاهنامه کردی دو که از پنج سال پیش با همراهی نوید الهامی و تلفیق شاهنامه فردوسی با دیدگاه مقامی است نیز، از همین دست است. * با این شرح و تفصیلات معلوم می شود که در این سال ها، ضمن اجرای آثار ارزنده از مولانا، همچنان دغدغه استفاده از شعر نو و شاهنامه را داشته اید. - دیدگاه موسیقی سنتی صرفا تغزلی و عالی ترین شعر برای آن شعر سعدی است. نود درصد خوانندگان یک صد سال اخیر با غزلیات سعدی آوازهای خود را اجرا کرده اند و درصدی هم به حافظ و دیگران اختصاص پیدا می کند ولی به طور کلی مولانا در دایره موسیقی سنتی حضور ندارد، برای همین است که خوانندگان مطرح نسل های گذشته روی مولانا تاکید نکرده اند. فردوسی که کلا از رپرتوار موسیقی سنتی خارج است و به جز دو گوشه رجز و هدی پهلوی در دستگاه چهارگاه که فضای حسی شاهنامه را دارند، در جایی دیگر، از آن همه عظمت شاهنامه بویی به مشام نمی رسد. اصولا خوانندگان موسیقی سنتی، هم نسبت به مولانا و هم نسبت به فردوسی رغبتی از خود نشان نداده اند. به دلیل اینکه خوانندگان مطرح یکصد سال اخیر هیچ یک فردوسی را اجرا نکرده اند و رد پایی از فردوسی در موسیقی سنتی نیست، در نتیجه خوانندگان سنتی هم جرات وارد شدن به فضای شاهنامه را نداشته اند و دلیل آن هم این است که خوانندگان سنتی به این عادت کرده اند که الگویی را پیش رو داشته باشند و بر مبنای آن حرکت کنند و چون خوانندگان مطرح یکصد سال گذشته، روی فردوسی کار نکرده اند، در نتیجه خواننده سنتی جرات وارد شدن به شاهنامه را نداشت. من همیشه با شاهنامه زندگی می کردم وبه آن عشق می ورزیدم ولی برای اجرای شاهنامه اولا خود من باید آماده می شدم چون هیچ الگویی پیش رو نبود و من به غیر از آشنایی با ردیف های دستگاهی، باید به فنون دیگر مسلح و مسلط می شدم، تا بتوانم وارد فضای شاهنامه شوم. باید بسیاری از امور از جمله مقام ها را می آموختم و مطالعه در مورد تاریخ و اسطوره ها و ایران باستان را به انجام می رساندم. این حس شاهنامه به دلیل آنکه خودم هم از نژاد و قوم کرد هستم و از کودکی هم تحت تعلیم ادبیات بودم، در من وجود داشت. وقتی همه اینها جمع شد این کنش و علاقه را درمن به وجود آورده بود ولی آغاز و انجام آن کار ساده و کوچکی نبود و باید همه چیز آماده می شد. سی سال پیش حداقل به این درک رسیده بودم که هنوز آماده نیستم و اجازه ندارم شاهنامه را بخوانم ولی با این وجود در موردش با آهنگسازان بزرگی که هم دوره خود من بودند و شما هم آنها را می شناسید، صحبت کرده و پیشنهادش را داده بودم که حداقل از یک جایی شروع کنیم. ممکن بود این پیشنهاد من ده سال یا پانزده سال طول می کشید تا به مرحله انجام می رسید ولی در جایی که هیچ حمایتی وجود نداشت و درحالی که ما فقط برای آنکه موسیقی را نگه داریم می جنگیدیم، در نتیجه نمی خواستیم چه از نظر آمادگی، چه از نظر وضعیت محیطمان و چه از هر نظر دیگری – که در توانایی ما هم نبود – قدم به این بزرگی را برداریم. شاید موزیسین هایی که هم دوره من بودند هم حق داشتند که وارد این موضوع نشدند چرا که بسیار موضوع دشواری بود، اما این عشق در من وجود داشت و به همین دلیل هم بو که خود هم شاهنامه را شروع کردم. در سال های قبل به شاهنامه کردی گرایش پیدا کردم چرا که انجام آن برای من ممکن بود. روی لحن های حماسی تحقیق و جست و جو کردم و خود آن مرا به خیلی جاها برد و سر نخ هایی را به دست من داد. در ضمن اینها، اسم و فضای شاهنامه دایما در فضای خانه بر ما طنین انداز بود و همین هم بود که در نسل بعد، پسر من حافظ ناظری وقتی برای ادامه تحصیل به نیویورگ رفت، بدون آنکه من از او بخواهم در سال ۸۵ پایان نامه تحصیلی اش را به نام شاهنامه تعیین و به صورتی پارتیتوری تدوین کرد. خود این موضوع هم برای من انگیزه دیگری شد و خیلی خوشحالم کرد و برای من مثل یک هدیه و یک پیام بود. وقتی که او این کتابچه پارتیتور را برای من فرستاد لحظه خیلی عجیبی برای من بود و از همان جا بود که تصمیم گرفتم شاهنامه را پیاده کنم. * و این کاری بود که قطعا یک خواننده ایرانی می بایست با همراهی آهنگساز انجامش می داد. - دقیقا. قبل از آن آهنگسازان با ارزشی مثل احمد پژمان، لوریس چکناوریان و حسین دهلوی کارهای با ارزشی در زمینه شاهنامه انجام داده بودند منتها به صورت بی کلام و اگر هم در مواردی کلام داشت اجرای آن را خواننده اپرا انجام داده بود که در جای خودش بسیار مغتنم و ارزشمند بود. ولی معضل شاهنامه معضل طرز بیانش بود چون خوانندگان سنتی نمی دانستند با چه فرهنگی باید وارد فضای شاهنامه شوند که واقعا بتوانند حق مطلب را ادا کنند و آن را در حدی که شایسته آن است بیان کنند. این موضوع خیلی خیلی مهم و سد خیلی بزرگی سر راه خوانندگان بود. * مواردی که شما درباره سلوک شخصی تان از کودکی تا امروز داشتید مرا یاد نکته ای انداخت. ما خیلی از شاعران را می بینیم ک در آوانگاردترین شکل ها شعر می گویند یا می سازند و همه گونه ساختار شکنی انجام می دهند، اما در موسیقی و هنر های دیگر به کلاسیک ترین و سنتی ترین ساختار ها معتقد و علاقه مندند و این نشان می دهد که آن ساختار شکنی ها در آنها یک موضوع درونی و برخاسته از ضمیر ناخودآگاه شان نیست. اگر یک هنرمند معتقد به تحول ساختاری است، این تحو خواهی باید در همه زمینه های زندگی اش باشد، نه لزوما آن رشته خاص. - دقیقا همین است. این موضوع که شما می گویید، حتی در نوع زندگی روزمره یک هنرمند مشخص است. نوع تعهد، دیدگاهش در مورد زندگی، سخت گیری و زیر ذره بین نگاه کردن همه چیز، نگرش به جهان پیرامون و همه و همه باید متاثر از این تحول خواهی باشد. * بررسی این موضوع می تواند معیار خوبی برای سنجش میزان صداقت افراد باشد. شما از اوان جوانی جریانات شعری مختلف روز و نوع دیگر آواز خوانی را با نگاه به موسیقی ایرانی و موسیقی نواحی و موسیقی درونی شعر پیگیری می کردید و طبیعی است کسی که این نگرش ها در او درونی شده باشد، وقتی بزرگ تر شود، می خواهد همان گونه که به نظرش درست تر است، عمل کند. بورخس معتقد است کسی که می خواهد ساختار شکنی کند و مدرن کار کند باید خودش کلاسیک را کاملا بشناسد. شاید این یکی از نکات مهم کار شما بود که باعث شد به رغم تحول خواهی، هیچ وقت از مسیر درست منحرف نشوید. - بله، همین طور است. داشتن این نظرگاه و دیدگاه خیلی مهم است. چند سال پیش ما کاری در زمینه شعر نو انجام می دادیم، یکی از دوستان، شعری از اخوان ثالث را به صورت آواز پیاده کرده بود و پیش من آورد. من به او گفتم این آواز که شما می خوانید، یک آواز پاپ است، یعنی از حوزه موسیقی ایرانی خارج شده است. او گفت پس چطور می شود که هم مدرن باشی و هم از مسیر موسیقی ایرانی خارج نشوی! من گفتم این همان رمز این کار است که اهلیت لازم دارد. او کار را به من واگذار کرد. بعد از تلفیق شعر با موسیقی تازه به رمز و راز ایجاد ارتباط موثر بین سنت و مدرنیته پی برد. این موضوع حاصل سال ها تلاش و شناخت است. شما باید با کل تاریخ و تاریخ ادبیات ایران آشنا باشید، یک دیدگاه وسیع کلی داشته باشید و موسیقی ایرانی را با همه مشخصات اش بشناسید تا بتوانید کاری انجام بدهید. باید از بالا نگاه کرد مثل عقابی که در ارتفاع بالاتری پرواز می کند و همه چیز را زیر نظر دارد: هم دریا، هم کوه، هم صحرا و هم جنگل را، نه اینکه در جوی یک بعدی در یک رودخانه باریک حرکت کرد. وقتی از بالا نگاه می کنید، طبیعتا می توانید وسیع تر کار کنید چون حوزه دیدگاه تان وسیع تر شده است. * اجازه بدهید یک جمع بندی داشته باشیم. شما در سه خط مختلف به تلاش خودتان در موضوع تغییر، همت گماردید: یکی نو آوری هایی که در آواز داشتید، دوم استمرار در استفاده از اشعار مولانا و سوم تکرار مدام این موضوع که شعر نو را می شود به صورت آواز خواند. در هر سه مورد هم مخالفت هایی وجود داشت، درست است ؟ - بله. جامعه ای مثل جامعه ما یک محیط بسته است و در اینگونه جوامع یکسری دانسته ها از پیش به اشخاص داده می شود و آنها اگر چیزی مخالف آن را بشنوند یا ببینند، سکوت می کنند. اما وظیفه هنرمندی که می خواهد چیزی را به وجود بیاورد که قبلا وجود نداشته این است که سختی این راه را در نظر داشه باشد و جامعه خودش را بشناسد. * اتفاقا استاد علیزاده اخیرا مصاحبه ای داشتند و گفتند که در پنجاه سال اخیر موزیسین هایی آمدند و تغییر و تحولاتی را در موسیقی به وجود آوردند و این تحولات باید انجام شود و هیچ نیرویی هم نمی توانست جلوی آن را بگیرد. ایشان همچنین گفتند بزرگانی همچون درویش خان، مثل کلنل وزیری و صبا این تحولات را در موسیقی سازی به وجود آوردند اما این تحولات به دلایلی در آواز انجام نشده بود و امروز به این تحولات نیاز دارد و آقای ناظری دارد راه های نوینی را در آواز ایرانی باز می کند. - این تحولی است که باید در آواز به وجود بیاید حتی به خاطر شناخت بهتر آواز گذشتگان. وقتی نیما آمد و هزار سال تاریخ ادبیات فارسی را دگرگون کرد، نه تنها هیچ آسیبی به ادبیات ما نزد، بلکه کمک کرد که جامعه بیش از پیش حافظ و سعدی را بشناسد. اوایل در مقابل نظرات ایشان مخالفت هایی وجود داشت اما بعد که جامعه، او و کارش را بهتر درک کردند، تازه استقبال از حافظ و مولانا و فردوسی بیشتر شد. این تاثیر تحول و دگرگونی است. تحول اصولی و درست ضمن آنکه طرز فکرها را هدفمند و پویا میکند، باعث می شود جامعه به آنچه که از گذشتگان باقی مانده، با دانش و دید بهتر نگاه کند. * اینکه یک هنرمند به دنبال این تحول در ساختار باشد، به یک روحیه خاص احتیاج دارد، چون معمولا جامعه و فضای هنری، انسان هنرمند را به سمتی می کشاند که از آنچه وجود دارد پیروی کند چون هم شهرت فراگیر دارد و هم به راحتی و بی دغدغه قابل انجام است. اما این خلاف جریان موجود حرکت کردن و راه های جدید باز کردن به روحیه خاص احتیاج دارد و انسان باید اهل خطر کردن باشد. اگر به سرنوشت نیما نگاه کنید، می بینید که چقدر اذیت شده بود... لازمه ایجاد این تحول در موسیقی هم این بود که سنت را خوب بشناسید. در هر هنری اولین شرط همین است. شما وقتی نوجوان بودید در سال ۵۵ در نخستین کنکور موسیقی سنتی که زیر نظر بزرگترین استادان این کشور با اسم آزمون باربد برگزار شد اول شدید و این نشان می دهد که در همان سن با موسیقی دستگاهی آشنایی کامل داشتید... - این در مورد هر کسی که می خواهد وارد حوزه کاری یک هنر شود اجتناب ناپذیراست. من از کودکی در محیط خانوادگی با شعر و موسیقی بزرگ شدم و عاشق موسیقی و ادبیات بودم. در همان سنین نوجوانی حدود یکسال به تبریز رفتم تا با مکتب آواز تبریز آشنا شوم و با ردیف اصفهان از خیلی سال پیش آشنا بودم. شکی در این نیست کسی که می خواهد تحولی را به وجود بیاورد، برای آنکه مسیری را طی کند باید جاده ای که قرار است روی آن حرکت کند را محکم کند. برای اینکه این جاده محکم باشد،حداقل این است که باید با اصول و قواعد درست، پایه ریزی شده باشد. * کسی که این کار را می کند، شاید به تغییر فکر نمی کند و براساس ضرورت است که کم کم به تحول می رسد. - صد درصد. نیروی خلاقه و تغییر در وجود هر کس یک عنصر ناخودآگاه است و به قول عطار قدم در راه گذاشتن مهم است. مهم این است که راهی را باز کنی. همانطوری که شما گفتید از ابتدا اینطور نیست که انسان بخواهد یک تغییر و تحول را به وجود بیاورد. یک نیرو و ندای درونی به طور ناخودآگاه او را به طرف خودش می کشد و این ندای درونی حاصل خیلی از عوامل است از جمله ژن، خانواده، محیط و درک هنری و وقتی همه اینها جمع می شود، او را به مسیری می برد که خودش هم نمی داند کجاست. این رهایی است که بعدا منجر به تحول در او می شود. به قول میلان کوندرا، تنها کسانی که نمی خواهند جاودانه شوند، جاودانه می شوند. * حالا که بحث زبان مطرح شده است، می خواستم در مورد درست ادا کردن کلمات هم سوالی بپرسم. آنها که خود با ادبیات فارسی نزدیک هستند و در شعر و شاعری نیز دستی دارند، بالطبع در تلفیق ها و جمله بندی ها نسبت به ادبیات و درست خواندن و واضح بیان کردن واژه ها دقت و وسواس دارند اما بسیاری هم هستند که این توجه و دقت را نسبت به تلفیق شعر نداشته و اشعار را به اصطلاح جویده ادا می کنند. اوج و حضیض و تفاوت بین این دو نوع گفتار چیست؟ - به طور کلی این نوع بحث ها و موضوع واضح و غیر واضح خواندن شعر، بیشتر به تازه آموختگان موسیقی مربوط می شود. در حقیقت نه واضح خواندن اغراق آمیز و نه گنگ خواندن، هیچ کدام فضیلتی برای آوازخوان محسوب نمی شود بلکه درست خواندن در یک مجموعه کلی موسیقی و ادبی ملاک کار است. بخش مهم قضیه، جوهر بیان و درک فلسفه کلی تلفیق شعر و موسیقی، به عنوان یک کلیت فرهنگی، از یک بینش زیباشناسانه هنری است. صرفا واضح خواندن یک شعر به تنهایی نمی تواند ملاک درست خواندن آن باشد. خواننده باید از درک پنهانی موسیقی و حرکت آن درجان شعر آگاه باشد. وقتی به چنین تفکری می رسد، دیگر نه صورت ظاهری واضح خواندن مهم است و نه اینکه فارغ از محتوا و معانی شعر، آن را طوری بیان کند که به اصطلاح قدیمی ها، تن شاعر در قبر به لرزه در آید. کلا همه این بحث ها موضوع تناسب است و شناخت و آگاهی. اهل فن خود تناسب را می فهمند. گفتگو از آرش نصیری ماهنامه تجربه - شهریور ۱۳۹۰
    تاریخ درج :  1390/7/10
    منبع :