• تور اروپای استاد ناظری به همراه گروه دستان (تهیه بلیت)
     استاد شهرام ناظری به همراه گروه دستان تور پاییزی در پنج شهر اروپایی خواهند داشت. این برنامه در شهرهای کلن، برلین، بروکسل، گوتبرگ و ا
    کنسرت استاد شهرام ناظری با گروه دستان در اروپا
    گروه دستان از اواخر نوامبر و اواسط دسامبر (دی ماه) تور کنسرت‌هایی را به همراه شهرام ناظری در اروپا برگزار می‌کند. 

    ایمیل :
    موبایل :
    آثار خبر و گزارش
    گفتگو و مقاله خانه دوستداران
     

    اي ...

    اي ... در روز تولدت ممنون از هديه‌ات جمعه‌شب است، طبق معمول اين رخت بي حال و كرخت، اين ظرف بي جان و شلخت ندارد تصميمي بر همراهي و فرمانبرداري با اين روح ناآرام جنگجو، با اين مظروف بيات‌شده، با اين ذهن هرزه بازي كه هر چيزي را مي بيند بر رويش كار مي كند و از ايني به آني مي پرد و يكجا ايستي ندارد.... كه مي‌برد با خود اين صاحبش را مدام از اين خيال به آن استدلال، از آن آرزو به اين حقيقت عمدتا تلخ، از اين ايده به آن كار عقب افتاده، از آن خاطره‌ي غم‌انگيز به اين خواب و خيال شيرينِ حقيقت‌گريز، از اين بلندپروازي‌ها به آن نااميدي‌ها، از آن موضوع اجتماعي به اين گره‌ي خودشناسي، از اين چراييِ حقيقتِ اشك‌آورِ تزويربازي ِهمگان تا علتِ آن‌هدف اين خداوندگارِ ناشناخته از خلقِ چنين ابليسيان، از اين واقعيت تلخِ پوچ بودن زيبايي هنرمندان تا چرايي و چوني تاثير ويرانگونه‌ي يك اثر هنري بر روح... كه اين ذهن پيش‌فعال هوسران، صاحبش را از هر چيزي به هر موردي سوق مي‌دهد كه گويي چون مردي تنوع‌زن‌طلب شهوتش تمامي ندارد و پرش‌هايش ايست و توقفي. چرا بيراهه رفتم؟ من چه دانم؟ نمي دانم. موضوع بر سر يادداشتي بود كه بايد به مناسبت تولد ... مي‌نوشتم، اما اين تن تصميمي به ياري با اين من نداشت، كه نمي‌دانم به چه دليل مثل هميشه اين جسم لش در گوشه اي افتاده و پشت به روحش كرده... به غير از هزاران دغدغه‌ها و گرفتاري هاي دنيوي، فلسفي، روحي، جسمي و.... كه داشتم و طبق معمول دارم اما بايد ذهنم را متمركز كنم و براي تولد ... چيزي نويسم. نمي‌دانم چه نويسم، از كجا نويسم، از تاثير آواهايش بر روحم؟ از مقدار ارادت شخصيت هواداري‌ام نسبت به هنر او؟ از حجم اشك هاي روحم كه حس آوايش هميشه به من هديه داده؟ از يادگار دوست؟ يا در گلستانه؟ سفر به ديگر سو را گويم يا آتش در نيستان؟ كدامين را بگويم؟ از كدامين تجربه‌ي هنري اين مرد بگويم؟ كه هر اثرش شبيه ديگري‌ نيست كه هر كارش سبك و استايل منحصر به فرد خود را دارد، و تنها يك مشخصه است كه در اكثر كارهاي او نمود دارد و ثابت و لايتغير است و آنهم غم، تنهايي، عشق و عمق زياد غم و ماجراهاي روحي‌ در آواهاي او است. داشتم مي‌گفتم از چه نويسم؟ از چندشخصيتي بودن انسان‌ها؟ از چندانسان بودن اين هنرمندان؟ از حيراني در مقابله با پاسخ چوني همنشيني اضداد با يكديگر در قالب يك روح بگويم؟ يا از شدت غم و پوچي كه در اثر تفاوت زيبايي و انساني بودن هنرشان با شخصيت‌شان در وجودم حادث مي‌شود سخن رانم؟ يا مهم‌تر از آن بايد از علت اصلي رسوخ اين مادي‌گري و مدرنيته‌ي لعنتي به روح اساتيد ما و فاسد كردن زيبايي‌هاي آنها حرف به ميان آورم؟ از چيز‌هاي ديگري هم مي‌خواستم بگويم، از نگون‌بختي جامعه‌ي حقير هنري ما كه معلوم نيست هنرمند هستند يا كاسب، معلوم نيست چه مرگشان است كه چشم پيشرفت هيچ احدي را ندارند؟ اصولا حسادت موجوديست كه بيشتر روح زنان را سوراخ مي‌كند و در آنجا وول مي‌خورد اما معلوم نيست چه دليلي دارد كه اين حس مثل خوره بر جامعه‌ي هنري ما افتاده و ول‌كن هم نيست. اين حسودان نگون‌بختي كه توانايي درك حسي امواج اين آوا را ندارند گاه به مسائل غيرمهم فني چنگ مي‌زنند و طعنه مي‌زنند، گاه به ضعف‌هاي شخصيتي‌اش اشاره مي‌كنند، كه داستان و واقعيت را با هم مي‌آميزند و ياوه مي‌بافند، گاه هم سوار بر امواج غرور، عظمت و بزرگي و تاثيرگذاري اين صدا را به كل نفي مي‌كنند و شر مي‌بافند كه به جاي بافيدن اين بهانه‌ها در نفي ارزش استاد عزيز ما بهترست به درون خود مراجعه كنند و سوراخ‌هاي روحي‌شان را به هم وصله بزنند! در هر صورت هر پديده و موجودي در اين هستي هزاران ضعف و اشكال دارد، نكته‌ي مهم اين است كه اگر هنرمندست چقدر روحش ناآرام و بي‌قرار و مجنون باشد و چقدر بتواند اين جنون و زخم‌هاي روحش را از طريق هنرش بر سر شنونده بريزد كه ... در اين كار بسيار بسيار تبحر دارد، گرچه كه شنونده بايد داراي مثقالي شعور باشد تا اين غمگدازي‌هاي صدا را درك كند! از ... گلايه‌هاي زيادي داشتم‌، مي‌خواستم دلخوري و ناراحتي خودم را از بي‌توجهي و سستي او در مقابل مرگ هنر و فرهنگ اين سرزمين نشان دهم، تندي‌ها، گلايه‌ها و كلمات زيادي داشتم كه بگويم اما فسوس كه زماني نيست! از يك آرزو ميخواستم بگويم، اي‌كاش مي‌شد بنشينم و دور از هرگونه هنجار‌هاي اجتماعي، سني و هنري ساعت‌ها با او حرف بزنم، ايده‌هايم را بر سرش بريزم، دستش را بگيرم، دستم را بگيرد، نجاتم دهد، نجاتش دهم، بشناسدم، بشناسمش، بفهمدم، بفهممش.......خيلي خيلي حرف با او داشتم ولي فسوس كه به دليل هنجارها اين پرده بين من و او بيش از حد قطور و بي رحم است. مي‌خواستم در اين نوشته براي ديگران بياني شيوا داشته باشم از تجارب برخورد شنيداري درونم با آوازش، از عكس‌العمل روحم در مواجه با شنيدن صدايش، صدايش نه آوازش. آوازش نه آوايش. آوايش نه غم، آري غمش.... بايد بيشتر از تجارب غوغافكني غمش در اين درونم بگويم. اين مهم‌تر از بقيه حرفهاي درونم است، شايد گفتن همين دل‌آشوبي‌ها، همين غوغافكني‌ها باعث شود كمي بي قراري‌ام آرام گيرد و نا آرامي‌ام قرار... همين بي قراري و غم عميق، همين تلاطم، همين آتش تنها وقتي آرام مي‌گيرد، تنها وقتي از يقه كردن روحم شايد و آنهم شايد دست برمي‌دارد كه ببيند دارم وجودش را(اين بي قراري را)‌ با ديگران تقسيم مي‌كنم، كه ببيند دارم بر سر ديگران خالي مي كنم دردها و اشك‌ها و تجربه ها و پرواز روحم را در اثر سوار شدنم بر بي‌قراري‌هاي امواج صوتي اين مرد عاشق و تنها... داشتم مي‌گفتم كه بايد از صداي ماندگارش بگويم، صدا نه. آوا نه، آواز هم نه، صدا نمي ماند، اين جمله اشتباهست كه تنها صداست كه مي ماند نه صدا نمي ماند اين غم جاري در ارتعاش حنجره است كه مي‌ماند، اين حماسه و اسطوره‌گي صداي به ظاهر يك روح رستم‌گون، تلفيق با عاشقانه‌ها و غم‌گدازي هاي يك نوجوان نحيف و ضعيف و دلداده است كه مي ماند. صدا چيست؟ آواز چيست؟ استاد كيست؟ استاد آواز چه لقب توهين‌آميز مزخرفي‌ست ديگر؟ استاد آواز بحث را حول و حوش بحث هاي دنيوي-علمي-موسيقايي مسخره‌ي چگونگي تسلط بر همه‌ي حوزه هاي آوازخواني مي‌برد كه بسياري شايد از او استادتر و مسلط‌تر و ژوست‌خوان‌تر و قوي‌حنجره‌تر باشند. من او را به عنوان استاد بزرگ نميشناسم. نه تولد هيچ استاد بزرگ آوازي نيست، تولد ... است. از ابتداي متن نتوانستم جاي اين چند نقطه، لغتي بنشانم كه نمي‌دانم چه نشانم. پير عشق؟ كه او پير نيست كه بيشتر به مثابه يك كودك معصوم مي‌ماند. شواليه‌ي عشق؟ كه اين هم از آن لقب استاد آواز هم مضحك‌تر است كه شواليه چه كوفتي‌ست ديگر؟ آن مفهوم كم‌قدمت شواليه‌ي غربي‌ها چه ارتباطي با قدمت چندصدساله‌ي تاريخي اين صدا دارد؟ نمي دانم با چه نامي خطابش كنم... حتي نمي دانم به او چه گويم... تولدش مبارك؟ نه تولد كه هيچگاه براي امثال ما موجودات مشكل‌دار ميمون و مبارك نيست كه اين دنيا قفسي براي امثال ما محسوب مي‌شود. هديه به او بدهم؟ چه چيز دارم كه به او بدهم؟ اين نوشته؟ اين نوشته كه هديه‌اي از من به او به شمار نمي‌آيد، در اصل اين نوشته هديه‌اي از او و ديگران به من محسوب مي‌شود، دليلش هم معلوم است، بعيد است روحي با خواندن اين نوشته‌ها آرام گيرد، تنها روح من است كه از خوانده‌شدن اين متن آرام مي‌گيرد. پس اين نوشته، هديه‌ي ... به من محسوب مي‌شود. نمي دانم تو را چه خطاب كنم! اي ... بخاطر تولدت ممنون از هديه ات اي كاش بيشتر مي‌توانستم پرده‌ي روحم را بدرم ولي افسوس كه نمي‌توانم... افسوس كه نمي‌توانم اي ... بخاطر تولدت ممنون از هديه ات حق‌يار امين موسوي بهمن‌ماه 1389
    تاریخ درج :  1389/12/12
    منبع :